همزمانی دفن پدر و پسر

سال ۱۳۶۱ اول خرداد بود فضای جامعه بسیار ملتهب بود اما خبر آزادی خرمشهر یا خونین شهر شادی و نشاط خاصی به جامعه داده بود. اما در چنین روزی خانه ما پر از اندوه و ماتم بود . سه روز قبل اکبر پسر ارشد این خانواده در جریان فتح خرمشهر و در نزدیک این شهر به سختی مجروح شد و پس از انتقال به بیمارستان شریعتی اصفهان در اول خرداد شهید و صبح چنین روزی مشغول دفن اکبر در گلستان شهدای اصفهان بودیم. سی و نه سال بعد اول خرداد سال ۱۴۰۰ است و در باغ رضوان اصفهان جمعیت آمده اند تا پدر اکبر حاج یدالله نوری را به خاک بسپاریم. گویا اول خرداد خانه نوری و خانواده نوری باید در خاک باشد و به کفن و دفن بپردازد. از همه دوستان و آشنایان و اقوام و سرورانی که در چهل سال قبل با ما خانواده نوری همراهی کردند و در تشییع اکبر آرامش دادند و دوباره امروز هم ما را تنها نگذاشتند و موجب دل گرمی این خانواده شدند بسیار سپاسگزار هستیم.
محمد نوری

خاطره یک روز تاریخی
هفته آخر اردیبهشت ماه سال ۶۱ است خبر دادند اکبر مجروح شده به سرعت از قم به اصفهان رفتم . مستقیم به بیمارستان شریعتی محل بستری اکبر رفتم بزرگترین بیمارستان شهر اینجا بود ولی در از مجروح و شهید . مدیریت بیمارستان توان این اندازه فشار را نداشت و حتی از پاسخ‌گویی به مردم عاجز. با زحمت خودم را به اتاق اکبر رساندم خواب بود یا بر اثر مسکن ها و مخدرها در حال اغما بود با پرستاری از او پرسیدم گفت انشاءالله خوب میشه. پزشک جوانی آمد پرسیدم و گفتم اگر حال اکبر خوب نیست در اصفهان بمانم اما گفت برو ما داریم تلاش میکنیم. بعداً متوجه شدم آنها واقعیت را به من نگفته با اینکه می دانستند گلوله تانک به پهلوی او اصابت کرده و طحال و بسیاری از اعضای بدنش را برده و امکان. زنده ماندن او صفر است اما با نگفتن واقعیت ما را خام کردند. به حال به قم برگشتم و دو روز بعد خبر شهادتش را شنیدم و به اصفهان مجدداً آمدم.
حساس شده بودم اکبر چطوری مجروح شده.بسیار پرس و جو کردم فردی را پیدا کردم که با هم بودند. او می گفت اکبر مسئول پشتیبانی تیپ قمر بود. در راه خرمشهر بودیم ظهر شد اکبر گفت نماز می‌خوانم و ادامه می دهیم جایی کمی گود بود به آنجا رفت و شروع به نماز کرد گلوله تانک آمد و به پهلوی او خورد. فقط همین گلوله بود .
روز تشییع اکبر بیشتر سیصد شهید در اصفهان تشییع و به خاک سپرده میشد. شهدای هر محل را به مسجد می آوردند. تشییع میشد تا شهدا .در محل ما یک شهید داشت و اکبر بود. گلستان شهدا مخروبه و کف آن خاک و درهم بود. قبرهای سیصد نفر آماده و اجساد بدون تعیین دفن می کردند.عجب این شد که قبر اکبر بر خیابان شد .با اینکه آن زمان معلوم نبود.
اکبر دفن شد اما خواهران او ومادرم خیلی بیتابی می‌کردند. در فکر راهی برای آرامش زنان بودم وچند متری به داخل محوطه رفتم چشمم به امام جمعه اصفهان افتاد جلو رفتم و از او خواهش کردم کنار قبر اکبر بیاید و خانواده را به صبر دعوت کند. حرفهای موثری داشت.
در برگشت از شهدا من قرار شد با یک وانت نیسان زنان بدون ماشین را به خانه ببرم عقب وانت در زن شد من میخواستم زودتر به خانه برسم برای آماده‌سازی ناهار. وقتی سرعت می‌گرفتم به شیشه می‌زدند و می‌گفتند یواش یواش بار شیشه داریم . بلاخره توقف کردم و گفتم این شیشه‌ها را بریزید بیرون .اما زنها می خندیدند. خلاصه در نزدیکی خانه دوزاری ام افتاد که منظورشان زنان حامله است.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *